الشيخ عباس القمي

139

الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )

شيخ فرمود : من فارسى را خوب نمىدانم ، پس اصرار كردند . جناب شيخ بر منبر بر آمد و فرمود : ايّها الناس ، شما همه مىميريد و شيخ هم مىميرد ، پس فكر روز پسين نماييد . ايّها الناس ، رشت شما مثل بهشت است ؛ چه در بهشت قصور است ، و در شهر رشت نيز قصور عاليه و بوستان‌هايى است كه داراى نهرهاست ، و در بهشت حور العين است كه در نهايت حسن و جمالند ، زنان رشت نيز مانند حور العين باشند در كمال وجاهت ، و در بهشت غلمان باشند هم‌چنين است در رشت ، و در بهشت تكليف از نماز و روزه و ساير عبادات برداشته است ، هم‌چنين است در رشت كه نماز و روزه و عبادات ديگر بالكليه برداشته شده است ! ( و اين تعريضى بود از شيخ بر اهل رشت در عدم مواظبت ايشان به فرايض و واجبات الهيه و ارتكاب ايشان ، محرمات و مناهى را ) . پس نگاه فرمود در پاى منبر يكى از ذاكرين را ديد . به او فرمود كه : برخيز ذكر مصيبت كن . پس از منبر فرود آمد . و چون ائمهء جماعات رشت نوافل به جاى نمىآوردند اين مطلب به شيخ عرض شد . شيخ فرمود : هركه نماز نافله نكند به او اقتدا نكنيد . پس ائمهء جماعت كه اين سخن را شنيدند همگى بناى نماز نافله گذاشتند . و كراماتى از شيخ اكبر نقل شده « 1 » از جمله آن‌كه شخصى بود در لاهيجان كه به درد چشم مبتلا بود و چندسال درد چشمش طول كشيده بود و از معالجهء اطبا بهبودى براى او حاصل نشده بود . چون شيخ به لاهيجان تشريف برد آن شخص خدمت جناب شيخ شرفياب گشت و از آن جناب دعايى خواست براى درد چشم خود . شيخ آب دهان مبارك خود بر چشم او ماليد و دعا كرد . چشم او شفا يافت و ديگر درد چشم نديد . و نقل شده كه ، طريقهء شيخ اين بود كه مكرر در ميان صفوف جماعت دامن خود را پهن مىكرد و از مردم درهم و دينار براى فقرا مىگرفت و به ايشان مىداد و چون به مجلس ظلمه يا تجار ، كه ذمهء ايشان مشغول به حقوق بوده ميهمان مىشد بعد از چيدن خوان طعام مىفرمود كه : آن اطعمه را قيمت مىكردند . پس آن را به صاحب‌خانه

--> ( 1 ) . ر . ك : العبقات العنبريّة فى الطبقات الجعفريه ، ص 45